تقریبا از صبح بودم بیرون ، رفتم دنبال یه سری کارایی که داشتم. اصلا اونجوری که میخواستم پیش نرفت. حتی همه چیز خیلی افتضاح بود. سرم داره میترکه و دلم آشوبه. اصلا حوصله ندارم یه انرژی توی وجودم جمع شده که میخوام خودمو به درو دیوار بکوبم. دلم میخواست الان گوشیمو برمیداشتم و یه شماره می گرفتم و یه صدا میشنیدم یه صدای آرامش بخش.
خیلی وقت بود تا این حد این حس رو تجربه نکرده بودم ، امشب من چقدر تنهام.
تو چرا اینقدر تنهایی رفیق..؟!
دلم تنگ است
دلم میسوزد از باغی که میسوزد
نه دیداری
نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد
چنین آشفته بازاری...
منم گاهی با این حس دست و پنجه نرم میکنم...
تو تنها نیستی رفیق...
عادت می کنی رفیق...
دلتنگ شدم برای دلتنگیت.....