رهگذر زمانهای خلوت و تنهایی

در من صدای تبر می آید

رهگذر زمانهای خلوت و تنهایی

در من صدای تبر می آید

343

تقریبا از صبح بودم بیرون ، رفتم دنبال یه سری کارایی که داشتم. اصلا اونجوری که میخواستم پیش نرفت. حتی همه چیز خیلی افتضاح بود. سرم داره میترکه و دلم آشوبه. اصلا حوصله ندارم   یه انرژی توی وجودم جمع شده که میخوام خودمو به درو دیوار بکوبم. دلم میخواست الان گوشیمو برمیداشتم و یه شماره می گرفتم و یه صدا میشنیدم یه صدای آرامش بخش.

خیلی وقت بود تا این حد این حس رو تجربه نکرده بودم ، امشب من چقدر تنهام.

نظرات 3 + ارسال نظر
دخترک موفرفری! 12 دی 1389 ساعت 09:02 ب.ظ

تو چرا اینقدر تنهایی رفیق..؟!
دلم تنگ است
دلم میسوزد از باغی که میسوزد
نه دیداری
نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد
چنین آشفته بازاری...

منم گاهی با این حس دست و پنجه نرم میکنم...
تو تنها نیستی رفیق...

[ بدون نام ] 12 دی 1389 ساعت 09:03 ب.ظ http://30gari.blogsky.com

عادت می کنی رفیق...

دلتنگ شدم برای دلتنگیت.....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد